تبليغاتX
ورداورد

پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387

روز عرفه...

۱-بسم الله الرئوف...رشيدپور اينطور شروع ميكرد.موضوع انشا:"روز عرفه خود را چگونه گذرانديد؟"

2-"خدايا آنكه نيكي هايش بدي است چگونه بديهايش بدي نباشد؟" خداوند با بنده اش روزهايي از سال را قرار مي گذارد كه با هم باشند! عرفه گل آن روزهاست. چه دعايي خوانده آقايم اباعبدا... روز عرفه.روح از تن بيرون مي زند وقت خواندنش. هركه مي شناختم دعا كردم. حتي شما را هم خواننده عزيز!

3- روز عرفه بعد از دعا،  با دو تا از دوستانم از دانشگاه تهران بيرون زديم.شاد آقا..شاد.انگار اندوهي نبوده و انگاري هرگز نخواهد بود. گذري زدم توي يكي از كتابفروشي ها و كتاب "دا" اثر تازه حوزه هنري را از فروشنده خواستم.مي دانستم كه ندارد.يكي دو هفته اي بود كه از هر كتابفروشي اي ؛حتي اين كتابفروشي تريپ چه گوارايي ها!- پرس و جو كرده بودم،نداشتند ؛ تمام شده بود. مرد جوان گفت: نه آقا تمام شده. داشتم از مغازه بيرون ميزدم كه پيرمردي از ته مغازه داد زد: "احمد.اوني رو كه تو ويترينه بده به اين آقا" خنديد و ادامه داد:"از صدا و سيما آمدند  كتاب را ندادم... تو ببر جوون"جوون را كشيد پيرمرد. روز خوبي بود عرفه.

4-متن پايين را نوشتم بريا ويژه نامه بسيج د نشگاه تهران كه 16 آذر بدهند دست خلق ا..محض هدايت!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهندس بعد از این سابق در 16:52 |  لینک ثابت   •