سه شنبه سی و یکم شهریور 1388
داستان دو شهر
۲- انقلاب، پل کالج. جمعیت از ته پل می جوشد. آرام و ساکت. بلند گو که داد می زند: مرگ بر ضد ولایت فقیه سر ذوق می آیند. شبیه تر است به روز قدس. جمعه آخر ماه رمضان است و پیرزن اگر چه تشنه و زیر آفتاب، سر بالا دارد که من روزه ام.
۳- کریمخان ، کنار پارک مریم. دختر شال سبز انداخته دور گردن مجسمه مریم. یکی داد می زند: استقلال، آزادی ، جمهوری ایرانی. پیر مردی کیف می کند و ذوق صورتش را پر . در دل می گوید:" بالاخره متوجه اشتباهشان شدند....همان اعلی حضرت خوب بود..."
۴- انقلاب، بعد از کافه سیاه وسفید. جمعیت شعار می دهد مرگ بر منافق، مرگ بر ضد ولایت فقیه و بغضش را خالی می کند...
۵- کریمخان نرسیده به حافظ، یکی داد می زند مرگ بر روسیه و بقیه دم می گیرند و تو اگر بپرسی که حالا چرا روسیه، به تو خواهند گفت آخه طرح کودتا رو اونا ریختن و اگر اصرار کنی که دلیل؟ خواهند گفت: از این واضح تر؟ نمی بینی خاتمی را زدند؟
۶- انقلاب بعد از کافه فرانسه. جمعیت شعار می دهد مرگ بر ضد ولایت فقیه و تو می پرسی خوب این ولی فقیه همان نیست که عملا بی تدبیری او باعث بسیاری از این آشوبها شده؟ که نیروی انتظامی او این همه فاجعه را آفریده؟
۷- جمعیت سبز پوش داد می کشد مرگ بر روسیه و نمی فهد چه می گوید . داد میزند:"دروغگو..دروغگو...63 درصدت کو؟" و تو اگر بگویی همینجا یک خیابان پایینتر.... و یا بگویی در بندهای زوج همین نوشته که می خوانی...
۸- من به جای رهبر و رییس جمهور از چهره مادر روزه داری که آمده بود بگوید :" مرگ بر ضد ولایت فقیه " شرم کردم. اما هرگز میان جمعیت سبز پوش کریم خان نخواهم ایستاد...
۹- دارم بر می گردم. یکی می پرسد تمام شد؟ و من می گویم:چی؟
۱۰- شب سبز پوشها دلخوش از راهپیمایی ملیونی از bbc و العربیه خواهند شنید که چه عظمتی داشته اند. شب انقلابی ها از اخبار خودمان ساعتها خودشان را تماشا خواهند کرد بی آنکه هیچ یک از این دو دسته اصلا آن دیگری را به حساب آورند. که بفهمند ان دیگری چه می گوید.
۱۱- جرثومه ای است این سیاست...
۱۲- هوگو : هر وسيله ای مشروع است به شرط آنکه قاطع و مفيد باشد ! .. امروز بهترين وسيله همين است. تو به پاکی و منزّه بودن خودت بيش از حد علاقه مند هستی !! .. وحشت داری از اينکه دست هايت آلوده بشود. بسيار خوب ! پاک و منزّه بمان ! ولی اين منزّه طلبی به درد چه کسی می خورد و اصلا تو چرا ميان ما آمده ای ؟؟ .. منزّه بودن عقيده ای است که به کار درويش ها و کشيش ها می خورد و شما روشنفکرها و بورژواهای آنارشيست برای اينکه کاری انجام ندهيد٬ دست به دامان منزّه طلبی شده ايد. هيچ کاری نکردن ٬ ساکن و ساکت ماندن٬ دست زير چانه زدن و دستکش به دست کردن! امّا من دست هايم آلوده است .. تا آرنج ! .. من دست هايم را در کثافت و خون فرو کرده ام ! .. و تازه بعدش چه !؟ .. خيال می کنی با کمال انسانيت و معصوميت و دور از هر گناهی می توان بر انسان ها حکومت کرد ؟ .. هرگز ! .. شايد روزی روشن شود که من از خون ترسی ندارم .... " دست های آلوده .. ژان پل سارتر

