جمعه بیست و هشتم دی 1386
ای که گفتی فمن یمت یرنی...
1)بسم الله الرحمن الرحيم...شب عاشوراست كه مي نويسم ...دوباره مي نويسم.
2)از خواننده محترم تقاضامندم تا اخر اين پست با حقير صبر كند و علت تاخير بلند و روند و روال نداشته اين وبلاگ را در يابد.
3)حضرت خواننده من...يك روز تريبون دستم افتاده بود تا سر كلاس رفتار سازماني اقاي دكتر اسعدي در دانشگاه تهران در باره مفهوم اينده نگاري زياده گويي كنم.به نيمه حرفم كه رسيدم شروع كردم از سبك هاي مختلف زندگي سخن گفتن.به سبك زندگي اسلامي كه رسيدم دنبال مصداقي گشتم تا بدون بردن نامش به عنوان تيپ يك زندگي اسلامي از او سخن بگويم.مادربزرگم –حاج خانم –توي ذهن امد كه از قضا شب قبلش مهمان خانه شان بودم .دم گرفتم و حماسي گفتم:"سبك زندگي اسلامي مي دانيد چيست؟من و شما نيستيم كه مذبذب بين هذا و ذلك گير افتاده ايم.انهايي را مي گويم كه اسمان بالا سرشان بلند و زمين زير پايشان محكم است.راه كه مي روند مي خوانند :"اي كه گفتي فمن يمت يرني جان فداي حديث دلجويت"جماعت گوش ذهنشان را چسبانيده بودند به شور ناخواسته من و عليرغم تصور اوليه ام چشم از ژانگولر اجرايي من بر نمي داشتند.بي خبر از انكه اين شعر را شبها و روز هاي فراوان از زبان حاج خانم شنيده ام و من فقط او را روايت مي كنم.حرفم كه تمام شد سر حال نشستم.
4)چند هفته اي بود كه حال حاج خانم به راه نبود.ان شب هم كه در بند 3 گفتم مهمانشان بودم در واقع خانه شان بودم تا از حال ايشان مراقبت نسبي كنم.يكي از همين شبها شايد 4 شب پس از انكه سر كلاس mbaدانشگاه تهران با افتخار نقل تصوير از ايشان كردم؛دوباره مهمان خانه شان بودم:با همان تعريف كه از مهماني مي دانيد.گفتم حاج خانم اين شعر اي كه گفتي فمن..را مي توانيد كامل بخوانيد.خنديدند كه ان كه شعر عمه زهراست.واين عمه زهرا درگذشته ديگري بود مال سالها پيش.شعر بلند بود .اخرش اينطور تمام مي شد:"اي كه گفتي فمن يمت يرني/جان فداي حديث دلجويت؛كاش روزي هزار مي مردم/تا ببينم دوباره من رويت"
5) كاش روزي هزار مي مردم/تا ببينم دوباره من رويت
6)دو شب بعد حال حاج خانم خراب شد.بيمارستان و اي سي يو و اين حرفها.تقسيم شيفت كرديم همه ما تا هر لحظه چند نفر در بيمارستان باشند.شبي كه فردا فهميدم شب اخر بود به ترفندي رفتم داخل اي سي يو و با ايشان چند دقيقه اي حرف زدم كه همه انچه گفته شد در دلم نگاه مي دارم.فردا روز اخر بود...
7)دنيا حالش اينطوريست.اگر بنا بود كسي بماند اقاي ما رسول الله مي ماند .ما راضي ايم به انچه خدا خواست، اما حقا جانم در تعب و نفس به تنگي و دنيايم كوچك و دلايل زيستنم يكي كمتر است.فرداي عيد قربان حاج خانم از ميان ما رفت.شب عاشوراست..حضرات ..بزرگواران... دعايشان كنيد.تمنا مي كنم بيشتر از انچه در واژه ها مي گنجد..دعايشان كنيد.منت بگذاريد...همين حالا صلواتي بفرستيد.جبران مي كنم...سوگند مي خورم.
8)شب عاشوراي اباعبدلله است.ان شعر بالا بر گرفته از حديث محكمي از پدر ايشان امير المومنين علي ابن ابيطالب است كه فرمود:"فمن يمت يرني"هر كه ميرد مرا بيند.
9)هزار تا حرف داشتم براي زدن.از پست بعدي كه منظم مي شود و احيانا حال ما به قاعده روند تاريخي اولين پست ها را پي مي گيريم .پست بعدي را درباره اوضاع اقتصادي ايران در سالهاي 1342 تا 1352 برنامه ريخته ام.
10)السلام عليك يا ابا عبدلله.فردا عاشوراست...خداحافظ.
